طایفه ریزها...

 

                                                                                             

 

    
                                                  شمارش معکوس عشق
   از طایفه ­ریزها بودند، آن­ها که همیشه، دوسه هزار تا با هم بیرون لانه می­لولند.
 هر دو برای پیدا کردن قوت و بردن آن به انبار، آمده بودند . ناگهان نگاهشان به هم گره خورد.
 ایستادند تا کیفیت نگاه یکدیگر را بسنجند واقعأ هر دو نگاه از یک جنس بود، صداقت از برقِ چشاشان­ می­بارید.در باران نگاه، عاشق هم شدند.
 با هم از لانه فاصله گرفتند و حرف­های عاشقانه زدند.
 همه چیزشان مثل هم بود با هم تفاهم مطلق داشتند.
 لحظه ­های خوبی بود هر دو فهمیدند عاشقانه همدیگر را دوست دارند و باید اجازه بگیرند تا با هم زندگی کنند.از قید قوت گذشتند و پیه توبیخ را به تن مالیدند. دوسه ساعت بعد که برگشتند، لانه­ ای وجود نداشت. آدم­ها ساختمان می­ساختند،اما مهم نبود.
به هم نگاه کردند، لبخندی زدند و رفتند تا ببینند بقیه کجا رفته ­اند و چه می­کنند.
 
((تخریب انسانی به همه جا رخنه می­کرد. آن­ها به چه کسی باید می­گفتند که دلشان می­خواهد
 زندگی کنند و عاشق باشند؟))
 دست در دست هم و لبخند زنان در بدر شدند و شمارش معکوس عشق­شان آغاز شده بود.
                                              ******************** "م-ب-ر"